سلام دوستای خوبم...
هستید؟
امروز که نه...دیروز تولدم بود ٨ سالم تموم شد رفتم که ٩ ساله بشم...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جاتون خالی...
مهمون که زیاد نداشتیم...فقط خاله جونا...زندایی...دختر دایی...عروس دایی...دختر خاله یادم رفت پارمیدا فسقل که خودش چند روز دیگه تولدش هست...![]()
مامانم میگه ٨ سال پیش این قدر کوچولو بودم که کسی جرات نداشت بغلم کنه....
اصلا این قدر ساکت و مامانی بودم که نگو...![]()
وای وقتی تعریف که می کنه غش می کنم...![]()
اجیم (ماعده) میگه تو بیمارستان نشسته بودم و منتظر که تو به دنیا بیای...بعد از یه عالمه انتظار تو رو دیدم وقتی گرفتم تو بغلم ترسیدم...چون خیلی کوچولو بودی...![]()
دیروز خیلی خوش گذشت...چون هم کادو گرفتم هم خاطراتم بچگیمو شنیدم...
حالا دیگه خانمی شدم ماشاالله...
دیروز به عکاسی هم رفتم و عکس گرفتم وقتی حاضر شد حتما این جا می زارمش...
چیزی به اخر امتحانات نمونده...یه دونه امتحان بنویسیم دارم که شنبه تموم میشه...
تا حالا که همه ٢٠ بوده...خدا رو شکر که رو سفید شدم...![]()
... پيام هاي ديگران() link ٤:٢٥ ب.ظ - پنجشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸۸ - ستايش
دوستای خوبم...
چه خبرا؟
هر روز امتحان...هر روز دیکته...هر روز مشق...هر روز ٢٠....ها ها ها ....
خدا رو شکر همه چی خوبه...فقط این انرژی زیادی من داره کار دستم میده...
خانممون به مامانم گفته نمی تونم کنترلش کنم...از دستم در میره...سر و پا نمی شناسه همش می چرخه...
وای بر من...
خانممون گفته اگه یه آروم بشینم جایزه می گیرم...
چه کار کنم نمی تونم بشینم...همه صداشون در اومده...هر جا که میرم فقط صدای من میاد...
همه میگن ستایش بشین...ستایش داد نزن...ستایش نکن...ستایش...ستایش...
آخه از جون من چی می خواهید...
خوب بچگی هست و هزار تا شیطنت...
تازه من خودم سر مامانم رفتم...مامانیم میگه مامانت از دیوار راست بالا می رفت...
هر روز مدرسه ما رو می خواستن که چه قدر این دختر شیطون هست...
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:٤٧ ق.ظ - پنجشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٧ - ستايش
الان ٢٣ روز از ماه مهر داره می گذره...منم مشغول درس و زندگی...
وای که گرفتار شدم...
هر روز درس؛ هر روز مشق؛ هر روز کار...![]()
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....
البته مامانم بدتر...
بیشتر کارهام رو مامانی انجام میده...نقاشی...سوال...کاردستی....
خلاصه که روزهای پرکاری رو پشت سر داریم...
خوب شماها چه می کنید...
خوبید؟
خدا روشکر...
انشاالله همیشه همه سالم و خوش حال باشن...![]()
یه چند وقتی هست با بچه ها خوب بازی نکردم...اخه من عاشق بچه کوچولو ها هستم...
فعلا بای...
... پيام هاي ديگران() link ٩:٢٦ ب.ظ - سهشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٧ - ستايش
سلام
امروز اولین روز مدرسه بود...
با یه دسته گل خوشگل رفتم به دیدن معلمم...![]()
یه کلاس بزرگ با چند تا دانش آموز...میشه توش فوتبال بازی کرد...![]()
ما تو کلاسمون ١٠ نفر بیشتر نیستیم...![]()
خیلی خوبه...
اینم شاسخینم هست...داشتم باهاش خدا حافظی می کردم...
برام دعا کنید که در درسهام موفق باشم...![]()
اینجا که خونمون هست...
اینم عکس سر صفم هست...
اینم دوستم پوریا که کل تابستون رو باهاش بازی کردم...الان پیش دبستانی هست...تو مدرسه ی خودمون...
![]()
اینم کلاسمون هست...
خلاصه که مامانم منو گذاشت مدرسه و با من خداحافظی کرد...من موندم و دوستام و معلمم و یه دنیا علم...![]()
![]()
... پيام هاي ديگران() link ۱:۱٥ ب.ظ - سهشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٧ - ستايش
سلام
فقط امروز وقت دارم...دیگه فردا باید برم مدرسه...
باید برم درس بخونم....
دوباره شروع میشه...
ستایش حواست کجاست؟
ستایش به خانمت میگما...
چه کنم با این مامان...
هی میگه بخون ...بنویس...
امسال ارشیا هم میره کلاس اول...
خوش به حالش...
فردا که برم مدرسه عکسمو براتون میزارم...![]()
ماه رمضان مبارک...
من یه خورده روزه گرفتم...یعنی کله گنجشکی می گیرم...بعضی وقتها...
این روزها با روزهای دیگه فرق داره...
یه جوری شده...مثل این که همه با خدا دوست شدن ...قشنگه...
دلم می خواد همیشه همین جوری باشه...
من که سحری که بلند میشم با مامان اینا سحری بخورم صدای دعا به من می چسبه...کلی حال می کنم...
مامان میگه حالا هنوز کوچیکم بزرگتر که شدم می تونم روزمو کامل بگیرم...
سر افطار منو دعا کنید...که همیشه با خدا دوست باشم و همیشه بهش نزدیک باشم...
دوستتون دارم...
... پيام هاي ديگران() link ٩:۱٧ ب.ظ - چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٧ - ستايش
به مامانم قول دادم که صبحها زود زود بیدار بشم...دست و صورتم رو بشورم..صبحانه بخورم....مسواک
بزنم و لباسم رو بپوشم و برم که امید خدا درس بخونم....
خدا کنه که بتونم صبحها مامانم رو اذیت نکنم...شما دعا کنید من هم سعی می کنم...
ماه رمضون هم نزدیکه...واسه ما هم دعا کنید...
من هم واسه همه بچه ها دعا می کنم...
وقتی تبریز رفته بودم یه دوست خوب پیدا کردم سنش مثل مادر بزرگم بود ولی خیلی مهربون بود هیچ وقت از یادم نمیره...مثل فرشته ها بود...
اینجا شهر بازی بود که کلی خوش گذشت...من و خواهرم...
سلام دوستای خوبم...
چند روز پیش به مسافرت رفته بودم با ارشیا اینا...
خیلی خوش گذشت جای همتون خالی بود...
به تبریز رفته بودیم...
اینجا شاه گلی هست...خیلی با صفا بود...
چه طبیعتی...
حسابی حال کردیم...
من و ارشیا هم که آتیش سوزوندیم...![]()
سلام دوستای خوبم...
دیگه نمی دونم چه کار کنم؟
این قدر پارک رفتم و سینما و
خسته شدم.
اسکیتم هم داره رو غلتک می افته...![]()
خدا کنه زودتر پاییز از راه برسه و دوباره مدرسه شروع شه...![]()
خودم نمی دونم چی می خوام...آخه حوصله ام سر رفته...فقط کارم شده خوردن...ترکیدم...![]()
شاید اگه خدا راضی باشه بریم مسافرت...
با خانواده و دوستامون با ارشیا اینا...هورا...![]()
... پيام هاي ديگران() link ۱:۱٤ ب.ظ - چهارشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٧ - ستايش
این روزها به دل ستایش افتاده و منتظره که امام زمان ظهور کنه.... همش میگه مامان این هفته حتما امام زمان میادو ما دیگه راحت می تونیم بریم بیرون چون دیگه بدی رو زمین نمی مونه... این حسش به قدری قشنگ بود که تا غروب جمعه چشم به در داشت... اخرش با غصه گفت خوب حتما این هفته میاد...بازم منتظر می مونم... ...... ...
پيام هاي ديگران() link ۸:٥٤ ب.ظ - سهشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٧ - ستايش














